لالايی ها!افسانه ها!دروغ ها...

راضیم راضی

یادم میاد وقتی که عادت به بودن داشتی، من موقع هر ناراحتی و حس بدی با فکر بودن تو آروم میشدم و ناراحتیم طولی نمی کشید. حالا که نیستی زمان هر دردی یا حس ناجوری به این فکر می کنم که هیچ دردی و حسی بدتر از نبودن تو نیست و اینجوری آروم میشم.

می بینی؟؟من به هر حال یه جوری خودم رو راضی می کنم!

+ شیوا ! ; ۱:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٩/۱۸
    پيام هاي ديگران ()   

تولد

روز تولدم از بهانه هایم برای شاد زیستن بود و هست.هیچ درد و رنجی روز تولدم رو از من نمی گیره.

می خواهم هر روز متولد شوم تا هر روز بهانه ای داشته باشم برای زیستن بی درد ... بی رنج

.

.

من هر روز متولد می شوم!

هر روز با دیدن پیرمردها و پیرزن های در صف...کودکان سر چهارراه...پشت خمیده همسایه...مرگ کوچک و بزرگ...بر خود می لرزم و می گریم !

.

.

.

هر روز دیگر نبودن تو را ، مثل یک واقعه تازه و همواره تازه می بینم و نسبت به آن هیچ عادتی ندارم.

 

من هر روز متولد می شوم!

+ شیوا ! ; ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/٢٧
    پيام هاي ديگران ()   

دود

صداهایی می شنیدم از داد و فریاد

از ناله برای آزادی و رهایی

صداهایی می شنیدم برای اعتراض و گاهی کمک

هیچ چیز ندیدم که من چشمانم را بسته بود...دود

 

سرشار بودم از دویدن و دلهره

مالامال از نگاه...برای دیگری..برای سلامتیش

پر از صدای نگرانی...پر از طنین مراقب خودت باش...

هیچ چیز در ذهن نداشتم که من دورم را گرفته بودند ...آنها

 

راه دیگری نبود...روز و شب دیگری در کار نبود

گذشته و آینده را دیدم...کسانم را برای آخرین بار  در ذهن دیدم

که بعد از این چه می کنند و چه می گویند

تو را دیدم و دیگر چیزی ندیدم...که من وجودم را گرفته بود...تو

 

پ.ن : برای اولین بار از نبودنت خوشحال شدم ... وقتی اسیر آنها بودم و راه فراری جز مرگ نمی دیدم....

+ شیوا ! ; ٥:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/۱٥
    پيام هاي ديگران ()   

کوله بارم یاد...

روزهای متفاوتی رو تجربه می کنم ، پر از روزمرگی... پر از دویدن برای شایدها و نمی دانم ها... پر از فرار از گذشته و خالی از دلخوشی

صبح به صبح کوله ام پر می شود از تا شب...که بروم و بیایم و فکر نکنم و سنگینی کوله را تحمل کنم.

.

.

.

سنگینی یاد و خاطره را شب تا صبح هم خلاصی نیست...

+ شیوا ! ; ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٧/٢٠
    پيام هاي ديگران ()   

بارون

چیزهایی تو زندگیم بودن که هرچند وقت یک بار که اتفاق می افتادن من بدون توجه به حال قبلیم احساس خوبی پیدا می کردم. از اون شادی های ناگهانی که واسه چندوقتی فکر کردن به اون باعث میشه تلخی ها به نظرت نیان. یا از اون حس های خوبی که تو بدترین شرایط هم تورو به روزهای خوب امیدوار می کنه.

مثل این که جایی ، امتحانی رتبه خوبی بیارم...

مثل بارون که حتی بوی اون خوشحالم می کرد...

مثل دیدن یه فیلم خوب که تا چند روز حال و هوامو عوض می کرد...

اینها هنوز هم پیش میان گاهی. اما... اونا چیزیشون نشده.من بی حس شدم!

الان باید بهترین روزهای زندگی من باشه...مثلاً... رفتن به یه محیط جدید و پشت سر گذاشتن مدرسه...من الان باید خوشحال باشم...مثلاً !! ولی نیستم!واقعاً !

دوشبه داره بارون میاد و من فقط یاد این می افتم که چقدر ما با بارون خوشحال می شدیم و هیچ کدوم چتر دوست نداشتیم و می دویدیم و خیس می شدیم...حالا ولی هیچی!

هر فیلمی که می بینم خودمو میذارم توی فیلم و همیشه با تو! نتیجه اش هم فقط حسرته!

پ.ن : مرده متحرک یعنی یه جسم که نه روح داره و نه حس و نه امید.

من حس ندارم...اما مطمئنم که هنوز امید دارم ...و شاید هم روح!

+ شیوا ! ; ٧:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٦/٢٦
    پيام هاي ديگران ()   

بستنی

خیابون تخت طاووس سوت و کوره

از کافه اش هیچ نوری بیرون نمیاد

آب اناری یوسف آباد کشک می فروشه

توی سرم همش داره می چرخه ....

The smile on my lips is a sign that i don't hear u leaving me

می دونم...فردا روز دیگه ایست

می دونم...بالاخره روزی از تخت طاووس و هفت تیر و یوسف آباد می گذرم

می بینم...که دوباره با همه وجود قدم میزنم حتی با داغ آفتاب

می بینم...سخته که می بینم الان همه ی مگنوم ها و سالارها و عروسکی ها را تنها می خورم!

+ شیوا ! ; ٦:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٦/۱٩
    پيام هاي ديگران ()   

بی تو

مامان از اینکه زود تونستم کنار بیام خوشحاله.

بابا میگه دوباره شدی همون شیوای قبل.

یکی بهم میگه خوبه که فکرشو نمی کنی.

یکی دیگه از قوی بودن و عادت کردن من میگه.

اما من...شبها مرادو بغل می کنم و بی صدا به خاطر نبودن تو گریه می کنم...

+ شیوا ! ; ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٦/۱۳
    پيام هاي ديگران ()   

 

دلم می خواست با هم پرواز می کردیم.مطمئن بودم که می تونیم.

اما الان فقط می تونم بگم پنجره پروازمون رو نبند.

+ شیوا ! ; ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٥/٢
    پيام هاي ديگران ()   

 

به اندازه برگردوندن یه زندگی و دوباره شاهد خراب شدنش بودن خسته ام!!!!!

+ شیوا ! ; ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٢/۱٤
    پيام هاي ديگران ()   

بابا

بابا... من هم داشتم قصه هایی از من و بابام...بابایی همیشه خندان و مهربان...بابا...بابای شوخ...بابای دلسوز...نه فقط بابای من! بابای همه ی روباهای کودکیم.بابایی پناهگاه ! هنوز صدایش می پیچد دز گوشم..می پیچد و می گوید: (( ما نباید دنیای بچه ها را خراب کنیم.))

من صدای دسته ی کلیدهای بابایم را می دانستم...می فهمیدم...حس می کردم وقتی می آمد.

دیگر...بابا خنده ای بر لب ندارد و حوصله ای نیز ! بابا دیگر با ما نیست.بابا خستگی است و دوندگی.بابا دور است...

بابا دسته ی کلیدش را عوض کرد.من آن را نمی دانم ... نمی فهمم...حس نمی کنم وقتی که می آید.

+ شیوا ! ; ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/۱۸
    پيام هاي ديگران ()